چنان که نان از اعتنای به مرافقت «هیچ کس» خورده بودم امروز تنهایی در برکه های رکود روز و شبم وسوسه اش را پانتومیم می کند . تنهایی درد ایسکمی بافت زندگی است از بی جریانی امیدی روحانی ، از گریز آدمیان با واکنش مهار جانبی اختلاف مفاهیم و عقاید تا واپسین مرزهای تشنج هیچ کسی ها. گایتون را اصلاً چه خبر می بود، تنهایی چیست ؟!!! خیز غلظت سازهایش در پتانسیل عمل لحظه هایم پیام پیوسته را ه های گریزم شده به طرز شیوع مدارهای نوسانی یا اینکه فیزیولوژی تنهایی در اعتقاد حس گیرنده ی عدد « یک » مبعوث شد و به القای وحی وزیکول های ماده ی فرد بر انگیخته . تنهایی لمس غیر دقیق است ، دیگرگونی حجم فاصله ها شاید هم درد ارجاعی آن ها . آخر در پاسخ ریب و نگاه دوزی ها بایست بگویم ، هیچ کس هم کسی نبود. به تنهایی قسم اگر کسی هم بود به معراج افق های فراموشی رفت و من این جا تنهاتر از سایه هایم با رشته ی مناجات مرگ، قنوت زندگانی را سرود می کنم... و دیگر هیچ ...
تبلیغات 
